"بدون شرح"
نمیتونم شرح بدم حالا که نیستی شبها چه حالی دارم .نه اینکه نخوام یا نتونم بنویسم ٰ،فکر می کنم اگه همه توانم رو جمع کنم نمیتونم حالم رو شرح بدم بعد یکسال هنوز نگاهم رو شبها از جای خالیت می دزدم از بالشتت از خاطره هات ، انگار کنی هنوز شبها با سماجت همیشگیت و لبخندی که گوشه لبت می ذاری سرت رو می ذاری روی بازوم و با دستای کوچولوی نازنینت دستم رو فشار میدی آخرش صدام رو درمیاری" نکن مامانی دیگه بزرگ شدیا ... " دوباره می خندی " جیگر خودمه "(اسم بازوم رو گذاشته بودی جیگر از سه سالگیت) " برام کتاب می خونی؟ " سرم رو تکون میدم " باشه "از تخت می پری پایین و دست پر برمی گردی توی چ...
نویسنده :
سمیرا
2:25



