حسینحسین، تا این لحظه: 23 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

قصه های من و پسرم

"بدون شرح"

  نمیتونم شرح بدم  حالا که نیستی شبها چه حالی دارم .نه اینکه نخوام یا نتونم بنویسم ٰ،فکر می کنم اگه همه توانم رو جمع کنم نمیتونم حالم رو شرح بدم بعد یکسال هنوز نگاهم رو شبها از جای خالیت می دزدم از بالشتت از خاطره هات ، انگار کنی هنوز شبها با سماجت همیشگیت و لبخندی که گوشه لبت می ذاری سرت رو می ذاری روی بازوم و با دستای کوچولوی نازنینت دستم رو فشار میدی آخرش صدام رو درمیاری" نکن مامانی دیگه بزرگ شدیا ... " دوباره می خندی " جیگر خودمه "(اسم بازوم رو گذاشته بودی جیگر از سه سالگیت) " برام کتاب   می خونی؟   " سرم رو تکون میدم  " باشه "از تخت می پری پایین و دست پر برمی گردی توی چ...
28 مرداد 1391

"یه مامان تنها "

نشسته بودی روی تختت و بهونه می گرفتی" نمیخوام برم اصلا معلمم رو دوست ندارم " راضی نمیشدی آخرش رفتم پایین و سرویست رو فرستادم رفت خواب آلود بودی و من درمونده " بیا زنگ بزن آقای شریفی(مدیرتون)بگو من نمیام " لب برچیده بودی " نمیخوام " احساس تنهایی می کردم و سردرگم بغض کرده بودم می دونستم که اگه اجازه بدم بمونی خونه و مدرسه نری اینکار برات عادت میشه به ساعت نگاه کردم داشت دیرم می شد اگه دیر می رسیدم سرکار باید با خانم مهرگان کلی بحث می کردم چاره ای نبود از اتاق آمدم بیرون یواشکی که صدام رو نشنوی زنگ زدم آقای شریفی توضیح دادم که نمی خوای بری و بهونه می گیری آرومم کرد گفت که خودش زنگ می زنه و گوشی رو بدم به تو چند ثانیه بعد زنگ زد گوشی رو ب...
28 مرداد 1391

"کاغذهای خیس"

نمیدونم  از کجاشروع کنم از تولدت یا ازوقتی اولین بارضربان قلب کوچولوت روشنیدم شاید باید از شروع مدرسه ات بگم یا وقتی اولین بار برام خندیدی و ...آلبومهات رو ریختم جلوم اشکهام رو هم ریختم بازم دلم خالی نشد،مثل همیشه. رفتم سراغ دفترم همون تقویم قهوه ای همونی که وقتی از پیشم رفتی حرفام رو توش برات می نوشتم کاغذهاش از اشکهایی که ریخته بودم چروکیده بود خوندمشون هی دلم برات تنگ شد تنگ تر و تنگ تر.باشه از همینجا شروع می کنم از جایی که تموم شده بود به خاطرتو به خاطر دردی که تحمل کردیم به خاطر عشقم به پسرکوچولویی که همه زندگیمه فقط به خاطرتو . ...
21 مرداد 1391

اولین نامه:"یه مامان حسود"

من حسودم حسودترین مامان دنیا وقتی بهم گفتی پری(اسمش رو گذاشتم پری چون توی لحظه هایی که برای اولین بار ازم جداشدی دل گرم بودم که اون زن نه مثل یه مامان که مثل پری قصه ها نگران دلتنگیهات باشه و نذاره غصه بخوری)توی نی نی وبلاگ یه صفحه بازکرده وقتی رفتم و خوندمش باخودم گفتم منم باید برای تو بسازم نباید فکرکنی مامانت برات کاری نمیکنه به فکرت نیست یا... پس دست به کارشدم مثل یه حسودواقعی .حالا میخوام به جای دفترم برات اینجا بنویسم البته نمیخوام حالابهت بگم تا بزرگ بشی شاید بیست ساله اگه تا اون موقع ازغصه نبودنت دق نکنم.دوستت دارم,مامان سمی   ...
20 مرداد 1391
1